فرا شناخت و روانشناسی بالینی

-هیجان، بازبینی و کنترل فراشناختی

هیجانات بیانگر داده های درونی هستند که بر انگیزشها و رفتار تأثیر می گذارند. در واقع هیجان ممکن است بدوی تر از شناخت باشد و داده های تجربی اشاره می کنند که هیجان بوسیله ساختارهای زیر قشری مغز کنترل می شود. شواهد حاکی است که هیجانات می توانند بر انواع فرایندهای شناختی تأثیر بگذارند که شامل سوگیری توجه، سوگیری حافظه (ولز و متیوز، 1998)، قضاوتها و تصمیم گیریها                    ( کلورد و پروت، 1994) می باشند.

چندین رویکرد نظری بر اثرات هیجان روی شناخت و پردازش اطلاعات تأکید دارند. یک تصور عمومی این است که هیجان با عملکرد منقطع مرتبط است. سیمون[1]( 1967 ) استدلال می کند که انطباق مستلزم بازبینی برای محرکهای مهم و جایگزینی فعلی با اهداف جدید بعد از ممانعت[2] می باشد. در اینجا هیجان به عنوان بخشی از فرایند ممانعت تولید می شود. با یک شیوه مشابه، اوتلی و جانسون ـ لاید[3] ( 1987 ) بیان می کنند که هیجانات بوسیله تغییرات در موفقیت یا شکست ادراک شده در مورد عمل برنامه ریزی شده، تولید می شوند. پس از اینکه هیجانات تولید شدند آنها به عنوان یک شیوه ابتدایی اما سریع، برای منحرف کردن برنامه فعلی که قرار است به اجرا در آید، عمل می کنند. برای مثال اضطراب بوسیله تهدید به هدف خود، نگهداری( حفظ ) و تولید می شود و برنامه هایی را به فعالیت در می آورد که با توجه هشیار به محیط و یا فرار مرتبط است. سایر رویکرد ها در مورد هیجان احتمالی بر چنین پاسخهایی تأکید کرده اند.

در مدل شبکه باوئر[4] ( 1981 ) هیجانات بوسیله گره ها[5] یا واحدهای معقول نمایان می شوند. گره های هیجانی ممکن است یا بوسیله درون دادهای خارجی یا از طریق فعال سازی گره های شبکه که با هیجان مرتبط است به فعالیت در آیند، نظیر گره هایی که حافظه یک رویداد ناخوشایند را بیان می کند. پس از اینکه این گره های هیجانی به فعالیت در آمدند آنها بر مسیر پردازش آتی این گره ها از طریق گسترش این فعالیت تأثیر می گذارند. تأثیر کلی این است که حالات هیجانی پردازشی را آماده می کند که با هیجان همخوانی داشته باشد. اثرات خلق بر شناخت نظیر یاد آوری وابسته به خلق بوسیله مدل شبکه توجیه شده اند. زمانی که یاد آوری در همان حالت هیجانی صورت می گیرد، گره هیجانی، مطالب یادآوری شده را به طور نسبی فعال یا آماده می کند و بدین ترتیب باعث می شود که آن مطلب بیشتر یا کمتر قابل دسترسی باشد. اخیراً  باوئر( 1992 ) بیان کرده است که هیجانات نه تنها مفاهیم مجزای معنی دار، بلکه اعمال مبتنی بر قوانینی را به فعالیت در می آورند که در موقعیتهای مشابه قبلی مفید واقع شده اند. ویلیامز و همکاران[6] ( 1997 ) بین سوگیریهای شناختی مرتبط با اضطراب و افسردگی صفت ـ حالت را متمایز کرده اند و محل آنها را در مراحل مختلف پردازش در یک مدل دقت و حافظه تعیین نموده اند. در اینجا اثرات قبل از دقت مطرح می شود و اضطراب صفت میزان تحلیلی را که به محرک نسبت داده می شود، افزایش می دهد. در حالی که اضطراب صفت و اضطراب بالینی تخصیص امکانات بعدی را تحت تأثیر قرار می دهد. افسردگی، پردازش را فقط بعد از شناسایی محرک ( زمانی که محرک مورد توجه قرار گرفته اند به طور مفصل پردازش شده)، تحت تأثیر قرار می دهد. افسردگی حالت ارزیابیهای منفی محرکات را تحت تأثیر قرار می دهد، در حالیکه افسردگی صفت یا بالینی تفصیل مطالب منفی را تسهیل می کند. یک ویژگی این رویکردهای نظری این مفهوم است که هیجانها می توانند بر کارکرد کنترلی و بازبینی فراشناختی تأثیر بگذارند ( ولز، 2001).

  خود پنداره به عنوان یک وضعیت مرکزی

2-7-11-فرا شناخت و روانشناسی بالینی

نظریه های شناختی اختلال هیجانی، مثل نظریه بک (1976 ) بر این اصل استوار هستند که اختلال های روانشناختی با محتوای تفکر بیمار ارتباط دارند. این محتوای تفکر و تفسیرهای سوی گیرانه آنها ست که باعث ایجاد اختلال می شوند. این افکار منفی و تفسیرهای آن، از فعال شدن باورهای منفی ذخیره شده در حافظه بلند مدت که بر اثر تجارب پیشین بدست آمده است، به وجود می آیند. با توجه به این رویکرد، اختلال هیجانی با فعالیت طرحواره های نا کار آمد مرتبط است. طرحواره ها، ساختارهای حافظه هستند که دو نوع اطلاعات را شامل می شوند: باورها و مفروضه ها. باورها ساختارهای اصلی( هسته ای ) هستند که در ماهیت نا مشروط[7] هستند( مثل، من آسیب پذیر هستم، جهان خطرناکی است و غیره )، و به عنوان حقایقی در مورد خود و جهان پذیرفته می شوند. مفروضه ها مشروط بوده و وابستگی هایی بین وقایع خود ارزیابی ها را بازنمایی می کنند( برای مثال، اگر من نشانه های جسمانی بی دلیل داشته باشم، بدین معنی است که باید حتماً مریض باشم و غیره). به نظر می رسد این طرحواره های ناکار آمد که اختلال هیجانی را مشخص می سازند، غیر قابل انعطاف، سخت و عینی تر از طرحواره های افراد بهنجار باشند و تصور می شود که محتوای طرحواره، مختص آن اختلال باشد. برای مثال طرحواره های اضطراب، از باورها و مفروضه هایی درباره خطر و عدم توانایی در مواجهه تشکیل می شوند. در افسردگی، طرحواره ها متمرکز بر موضوعات « مثلث شناختی منفی» می شوند که در آن تجارب اولیه، پایه ای برای تشکیل مفاهیمی درباره خود، آینده و جهان برونی فراهم می کنند. هرگاه طرحواره های ناکار آمد فعال شوند، سوگیریهایی در پردازش و تفسیر اطلاعات ایجاد می کنند. این سوگیریها به عنوان افکار خود آینده منفی در جریان هوشیاری ظاهر می شوند. ارزیابی های منفی از این نوع، تظاهری[8] از ساز وکارهای اساسی شناختی هستند که اختلال هیجانی را نگه می دارد( بک، 1976). هرچند هنوز مفید و غنی بودن مدل طرحواره از لحاظ بالینی مورد تأکید است، با این حال، چندین نظریه پرداز مشکلات نشأت گرفته از نظریه طرحواره و شناخت درمانی را مشخص ساخته اند. برای نمونه، تیزدل و بردنارد ( 1993 ؛ به نقل از ولز ، 2000 ) این مشکلات را خلاصه کرده اند. برای مثال شواهد نشان می دهد که تفکر منفی ممکن است پیامد افسردگی باشد تا پیش آیند. نگرشهای ناکار آمد فقط در طی حالات افسردگی آشکار می شوند و با اصلاح و درمان افسردگی، این نگرشها نیز به صورت طبیعی در می آیند. یک انتقاد جدی دیگر این است که این مدل فقط با یک سطح از شناخت تماس دارد و نمی تواند تمایز بین باور سرد و گرم[9]( عقلانی در برابر هیجانی) را تبیین کند. تیزدل و برنارد برای بازنمایی تمام جنبه های شناخت در نگهداری افسردگی و برای حل مشکلات ذکر شده، مدل پردازش اطلاعات جالب تری را که به نظریه زیر سیستم های شناختی تعاملی[10] معروف است، ارائه داده اند ( تیزدل ، 1999 ).

با این حال به نظر می رسد رد کردن تمام اصول بنیادی نظریه طرحواره زود باشد. یک اصل سودمند این نظریه این است که دانش ذخیره شده در حافظه بلند مدت، بر محتوا و ماهیت پردازش تأثیر می گذارد. با گسترش دادن یک چهار چوب نظری که تأثیر نزولی دانش مربوط به خود[11] را به مفاهیمی مانند خود تنظیمی[12] ارتباط دهد و با نگریستن به دانش مربوط به خود( باورها ) در یک سطح پویا تا در یک سطح ایستا، انتقادات وارده به نظریه طرحواره، تقریباً بی اساس می شود( ولز، 2009 ). همان طور که ولز و متیور( 1994؛ به نقل از ولز، 2009 ) متذکر شده اند، در نظر گرفتن طرحواره ها به عنوان اطلاعات نامرتبط که درمانگر می تواند اصلاح کند و با مفروضه های واقعی تر جایگزین کند، سودمند نیست. به نظر می رسد که افراد باورها را فعالانه و بر اساس قواعد، درونی ساخته و تجدید نظر می کنند. بنابراین فرمول بندی کردن فرایندهای شناختی درونی و قواعد و ساز و کارهایی که منجر می شوند تا بیماران به باورها و تفسیرهای ناسازگار دسترسی پیدا کنند، مهم است. آنچه که لازم است یک چهار چوب شناختی جامع برای بازنمایی تعاملات دانش مربوط به خود و اختلال های هیجانی است. همانطور که گفته شد نظریه طرحواره، منحصراً برمحتوای ارزیابی ها و افکار در اختلال هیجانی متمرکز شده است که در آن باورها در سیستم پردازش اطلاعات، مانند جملات اخباری بازنمایی می شوند مثلاً من شکست خورده ام، من بد هستم، من آسیب پذیر هستم، من از لحاظ جسمانی مریض هستم. اما همچنین احتمال دارد که دانش به این شیوه بازنمایی نشود. یکی از اصول مهم در بازنمایی اطلاعات در سیستم پردازش اطلاعات، کشف شیوه های بازنمایی باورها و اثرات ارزیابی ها در اختلال روانشناختی است که از یک سو با تحولات روانشناسی شناختی و از طرف دیگر با نگرش ذهنی به عنوان یک سیستم پویا، هماهنگ باشد. مدل کنش اجرایی خود تنظیمی  پردازش را به صورتی پویا و چند سطحی در نظر می گیرد. با مجهز شدن به چنین مدلهایی، می توان فرایندهای اساسی در آسیب پذیری و نگهداری اختلال روانشناختی را مد نظر قرار داد. اگر بخواهیم به افراد کمک کنیم تا ذهن شان را تغییر دهند، سطحی از تبیین روانشناختی، ما را قادر می سازد تا عواملی را که خود تفکر کنترل، تصحیح، ارزیابی و تنظیم می کنند، بشناسیم. این قلمرو فراشناخت است. علاوه بر این، در حالی که محتوای تفکر بدون شک در تبیین ماهیت اختلال روانشناختی مهم است، این که مردم چگونه فکر می کنند، بعد مهم تری است که تلویحاتی برای اختلال روانشناختی و درمان آن دارد( ولز ، 2000).

  خشونت و علت های ان

2-7-12- مدل فراشناختی اختلال روانشناختی

نظریه فراشناختی، نوعی مدل عملکرد اجرایی خود تنظیمی ([13]S-REF؛ ولز و ماتوز، 1994؛ 1996؛ ولز، 2009) است. دلیل چنین نام گذاری این است که مدل حاضر به تبیین عوامل شناختی و فراشناختی دخلیل در کنترل نزولی[14] یا تداوم اختلال هیجانی می پردازد. نمودار این مدل همراه با مؤلفه های فرا سطحی اش در شکل 2-1 نشان داده شده است. در این مدل، فرآیند های شناختی در سه سطح متعامل مد نظر قرار گرفته اند: پردازش خود کار و انعکاسی  ( پردازش سطح پایین)، پردازش هشیار و پیوسته ی[15] افکار و رفتارها ( که به عنوان سبک شناختی مشهور است) و مجموعه ی دانش یا باورهایی که ماهیتی فراشناختی داشته و در حافظه ی بلند مدت ذخیره می شوند.

در شکل 2-1، فراسیستم[16] از بقیه سیستم شناختی معمول متمایز است، اما نظیر هر سیستم دیگری عملکردهای آن در سطوح مختلف پردازش صورت می گیرد. فراسیستم، یک مدل یا نمونه از پردازش شناختی متدوول و فعلی را در بطن خودش به وجود می آورد و آن را به سمت دستیابی به اهداف نقشه ی فعاغل شده رهنمون می سازد.

فراشناخت درمانی بر این اصل اساسی بنا شده است که اختلال روانشناختی بر اثر فعال سازی سبک فکری خاص و زهر آگینی به وجود می اید که به این سبک فکر ی، سندرم شناختی – توجهی می گویند. اغلب مردم دوره هایی از هیجان و ارزیابی منفی ( مثل غمگینی، اضطراب، خشم، بی ارزشی) را به طور موقتی و گذرا تجربه می کنند، با این حال سندرم شناختی – توجهی باعث می شود، افراد در دام آشفتگی های تکراری و دیر پا بیفتند (؛ ولز و ماتوز، 1994؛ 1996؛ ولز، 2009).

  هیجان و ابعاد و مولفه‌های هیجان

افکار و باورهای ناکارآمد بر آیند پردازش هایی است که توسط فراشناخت هدایت می شود. برای مثال” من بی ارزش هستم” محصول نهایی اندیشناکی است. این باور، دانشی است که ناشی از سبک تفکر فردی است ( ولز، 2009).  اندیشناکی یک نمونه از دانشی است که توسط سبک فکر فرد تولید می شود. بنابراین براساس دیدگاه فراشناختی می توان این فرضیه را مطرح کرد که استفاده از تکنیک هایی مثل ” پیکان عمودی رو به پایین ” در شناخت درمانی، تشویق بیمار به اندیشناکی با صدای بلند در پاسخ به افکار منفی است (کالبیر[1] و ولز، 2008).

در مقابل رویکرد فراشناخت درمانی ” نرم” بر این عقیده است که دانش فراشناختی جدا از سایر دانش های منفی اجتماعی ذخیره شده است ولی هر دوی آنها در حافظه، بازنمایی های با ثباتی به حساب می آیند  ( ولز، 2009). بنابراین سایر دانش ها، محصول پردازش فراشناختی هم زمان در موقعیت ها نمی باشند. پرسش درباره اتخاذ کدام رویکردها حائز اهمیت است، زیرا اگر باورهای منفی درباره خود به طور مکرر و طولانی توسط فراشناخت واره هایی که هدایتگر پردازش اطلاعات هستند ( نسخه سخت فراشناخت درمانی)، تولید می شوند، آنگاه برداشت ما از شکایت های بیماران مان که به صورت مکرر خود را بد می پندارند، احتمالا این حقیقیت خواهد بود که این احساس ها و شکایت ها محصول فراشناخت واره هایی است که این برونداد را تولید می کنند، اگر چه آنها قادرند به باورهای غلط شان آگاهی پیدا کنند. اما ارزیابی عقلانی الزاما باعث تغییر فراشناخت واره ها نمی شوند و فرایند تفکر، زمینه را برای تجربه ی این احساس ایجاد می کند (ولز، 1995).

در فراشناخت درمانی ” سخت ” تجربه احساس ناکارآمدی، نشان می دهد که که فراشناخت واره هایی که این اطلاعات را ایجاد کرده اند، هنوز وجود دارند ولی شخص با توانایی فراشناختی اکتساب شده خود به ارزیابی منطقی این پیامدها آگاه است ( یعنی منطقا می دانم که بد نیستم، ولی هنوز احساس بدی دارم”). بنابراین چالش شناختی با یک باور، ارزیابی فراشناختی را بر می انگزاند، ولی لزوما شیوه ی پردازش و شیوه تجربه افکار را تغییر نمی دهد. به عبارت دیگر اعتقادی جدای از عمل ارزیابی اعتبار فکر و یا معنای احساس به عنوان یک بازنمایی ثابت وجود ندارد ( ولز، 2009). شاید عاملی که موجب درک افکار یا واقعی شدن آنها برای ما می شود، کیفیت ناخواسته بودن آنها و یا شیوه ای که تجربه می شوند، باشد ربطی به اعتقاد ما به افکار و باور نداشته باشد. تغییر جنبه های مزاحم و ناخوانده بودن افکار و سبک عینی تجربه آن فکر ( حالت عینی در برابر فراشناختی)، واقع گرایی آنها را تغییر می دهد. بنابراین تغییر مدل فراشناختی  درونی بیمار از افکارش، به جای تغییر باورها، احتمالا عملی است که در بطن روان درمانی های موثر قرار دارد  ( ولز، 2009

[1] . Colbear

  1. Simon
  2. interruption
  3. Oatley & Janson – Laird
  4. Bower
  5. nodels
  6. Williams et al
  7. unconditioned

1.manifestation

  1. 2. cold and hot belief
  2. 3. interactive cognitive subsystem
  3. 4. self – knowledge
  4. 5. self – regulation

 

 

 

[13]. Self- Regulatory Executive Function

[14]. top-down

[15] . online conscious processing

[16] . meta- system